حرف دل

.....
ادامه نوشته

تجمل و تحمل



تجمل و تحمل











فقط در حوزه عمومی نیست که «آنچه دیده می شود»، «آنچه دیده نمی شود» را به کسوف می برد. در بخش عظیمی از اقتصاد سیاسی، این پدیده دیده شدن و دیده نشدن، موجب ایجاد استانداردهای غلط اخلاقی شده است.

این پدیده سبب می شود که ملت ها میان اهداف اخلاقی و اهداف مادی شان یک نوع خصومت ببینند. کدام یک دلسردکننده تر یا غم انگیزتر است؟ ببینید: هیچ پدر خانواده ای را نمی یابید که وظیفه خود نداند به فرزندانش نظم، مدیریت خوب، اقتصاد خانه، صرفه جویی و مدیریت مخارج بیاموزد. همه اینها خوب و درست؛ اما از دیگر سو کدام سخن عمومی تر از این ضرب المثل است: «ذخیره کالاها رگ های مردم را خشک می کند» یا «تجمل اغنیا، راحتی فقرا را در پی دارد» یا «مسرفان به خویشتن ضرر می زنند اما دولت را غنا می بخشند» یا «مازاد سفره اغنیا است که نان سفره فقرا می شود.»

به وضوح اینجا تناقضی آشکار میان اندیشه های اخلاقی و اندیشه های اقتصادی هست. چند نفر از برجستگان وقتی به این تعارض اشاره کرده اند، با متانت با آن برخورد کرده اند؟ این چیزی است که من هیچ وقت نتوانسته ام درک کنم؛ زیرا برای من این طور به نظر می رسد که چیزی دردناک تر از حضور هم زمان دو گرایش متعارض در ذهن انسان نیست. بشر از افراط در هر دو سوی این طیف به انحطاط کشیده می شود. صرفه جویی می تواند او را به فقری هولناک بکشد و اسراف می تواند او را به ورشکستی مطلق دچار کند.

این ضرب المثل های عامه، صرفه جویی و اسراف را با نگاهی غلط ارائه می کنند؛ نتایج فوری و آنچه دیده می شود را در نظر می گیرند و اثرات آتی و آنچه معمولا دیده نمی شود را فرو می گذارند. اجازه دهید تا این نگاه ناکامل را کامل کنیم.

موندور و برادرش اریست، ارث پدری شان را تقسیم کرده اند و هر کدام درآمدی پنجاه هزار فرانکی در سال دارند. موندور انسان نوع دوستی است. او آدم دست و دل بازی است. او اسباب خانه اش را چند بار در سال و کالسکه اش را هر ماه عوض می کند؛ مردم از ابزارهای هوشمندانه ای حرف می زنند که او به کار می گیرد تا سریع تر از شر پول هایش خلاص شود؛ در یک کلام او بالزاک و الکساندر دوما را در جیبش می گذارد.

ستایش کنندگان همیشه دور او را گرفته اند. «خداوند عمرش را زیاد کند. او حامی کارگران است. او فرشته ای است میان مردم. درست است که او غرق در اسراف است؛ او کثافت را با کثافت می پوشاند؛ شرافت خود او و شرافت انسان تا حدی از این رفتار خدشه می بیند. ..، اما که چه؟ او از حاصل کار خود نمی خورد و از ثروتش بهره می برد، اما او پول را به گردش می اندازد. حیاط خانه او هیچ وقت از بازرگانان خالی نیست و آنها همیشه راضی او را ترک می کنند. آیا مردم نمی گویند که وقتی پولی به جریان افتاد به آنها هم چیزی می رسد؟»

اریست زندگی ای کاملا متفاوت را در پیش گرفته است. اگر او یک خودخواه نباشد حداقل «فردگرا» است؛ زیرا او در خرج کردن عاقل است، تنها تفریحات متعادل و معقول را پی می گیرد، به آینده فرزندانش می اندیشد و در یک کلمه «پس انداز» می کند.

و من اکنون از شما می خواهم که سخنان مردم راجع به او را بشنوید.

ادامه نوشته

جنگ طبقاتی و هارمونی منافع






جنگ طبقاتی و  هارمونی منافع











در اقتصاد بازار هر کس با خدمت به خود، در واقع به دیگر شهروندان نیز خدمت می کند. نویسندگان لیبرال قرن هجده وقتی از «هارمونی منافع» برای تمام گروه ها و افراد جامعه حرف می زدند همین را در ذهن داشتند و درست همین دکترین هارمونی منافع بود که سوسیالیست ها مخالفش بودند. آنها از وجود یک «تضاد منافع آشتی ناپذیر» میان گروه های مختلف حرف می زدند.

معنی این حرف چیست؟ وقتی کارل مارکس – در اولین فصل از مانیفست کمونیست، همان رساله کوچکی که جنبش سوسیالیستی هواداران را به راه انداخت – ادعا کرد که تقابلی آشتی ناپذیر میان طبقات وجود دارد، نتوانست تزش را با هیچ مثال دیگری به جز مثال هایی که از جامعه پیشاسرمایه داری به عاریت گرفته شده بودند، ثابت کند. در دوره پیشاسرمایه داری، جامعه از گروه هایی موروثی تشکیل شده بود که در هند به آنها «کاست» می گویند. در جامعه طبقاتی انسان مثلا فرانسوی یا آلمانی متولد نمی شد، بلکه به عنوان عضوی از اشرافیت فرانسوی یا بورژوازی فرانسوی یا دهقانان فرانسوی به دنیا می آمد. در بخش زیادی از قرون وسطا، او صرفا یک رعیت بود و رعیت بودن در فرانسه، تا بعد از انقلاب آمریکا نیز به کلی محو نشده بود. در سایر بخش های اروپایی زمان انقراض آن حتی دورتر هم بود.

اما فجیع ترین نوع رعیت بودن – که حتی تا بعد از الغای برده داری نیز استمرار داشت – را می توان در مستعمرات انگلستان یافت. فرد جایگاهش را از والدین اش به ارث می برد و در تمام طول زندگی اش آن را به همراه می کشید. سپس آن را به فرزندانش انتقال می داد. هر گروه برای خودش امتیازات و دشواری هایی داشت. گروه های دارای بالاترین مرتبه تنها امتیاز داشتند و گروه های پایین ترین تنها دشواری و خسران و برای افراد هیچ شانسی نبود که از بند دشواری های قانونی اش رها شوند مگر اینکه با دیگر طبقات وارد نزاع سیاسی گردند. تحت چنین شرایطی می شد گفت که «تضاد طبقاتی آشتی ناپذیر میان برده و مالکانش وجود دارد» چون آنچه که بردگان می خواستند خلاصی از بند اسارت و همین ماهیت برده بودن بود، اما این برای مالک به معنای زیان بود؛ بنابراین جای سوال نیست که میان اعضای طبقات مختلف تضاد منافع آشتی ناپذیر وجود داشته است.

ادامه نوشته